خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





بازخوانی یک لحظه ....

    برای دوستانی که تازه به جمع ما در این وبلاگ اضافه شده اند

     

    فروردین سال 1386 است...

    صبح چهارمین روز از فرودین ماه، نزدیک ظهر از خواب بیدار می شویم و تصمیم می گیریم بدون خبر قبلی راهی مشهد شویم.... تنها چند ماهی از فوت پدربزرگ آرین و مزدای کوچولو گذشته است...

     

    ساعت نزدیک 4 بعد از ظهر از خانه به راه می زنیم....

    در سبزوار به پیشنهاد آرین، پیتزایی به عنوان شام می خوریم و راه را ادامه می دهیم....

    در هراس از خستگی و خواب آلودگی، آرین که روی صندلی جلو کنار من نشسته است جایش را با مادرش عوض می کند و قرار می گذاریم با هم صحبت کنیم تا خوابمان نبرد...

    آخرین تابلو تنها باقی ماندن 35 کیلومتر را تا نیشابور نشان می دهد و بعد از آن هم با یک ساعت رانندگی می توانیم به مشهد برسیم....

    با فریاد مادر آرین به خود می آیم.... 

    گویا ماشین در حال منحرف شدن به سمت چپ جاده است.... فلور خود دست به کار می شود و فرمان را به سمت دیگر می چرخاند.... این بار با هراس متوجه می شوم که در حال خروج از سمت راست جاده هستیم... فرمان را به سمت دیگر می چرخانم و فاجعه شکل می گیرد. ماشین از کنترلم خارج می شود و چپ می شود. اولین ضربه را به سمت چپ خودم متوجه می شوم و همه جا تاریک می شود....

     

    به هوش که می آیم در تاریکی در میان جمعیتی غریبه هستم.... صدای گریه مزدا را می شنوم که در بغل غریبه ای است... فلور را روی برانکارد خوابانده اند.... آرین را نمی بینم. می گویند او را زودتر با آمبولانس راهی بیمارستان کرده اند.... چند تماس می گیرم و بعد دوباره از هوش می روم ....

     

    چشم که باز می کنم در بیمارستان نیشابور هستم... باز سراغ آرین را می گیرم. این بار می گویند که در اتاق عمل است غافل از آنکه آرین 10 ساله در همان صحنه تصادف ما را ترک کرده است...

     

    همه زندگی ما در لحظه ای تغییر می کند...


    این مطلب تا کنون 5 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : آرین ,
    بازخوانی یک لحظه ....

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر